نوشته بودم: «نترس بانو!»
حالا میگویم بترس! از این جماعت بترس و دوری کن .
بترســ از مردهایی که همه جای خانه شان دستمال کاغذی پیدا می شود.
بترســـ از مردهایی که انگشت های نوازشگرشان پستی و بلندی های بدن ات را هنرمندانه پیدا می کنند.
بترســــ از مردها...یی که آدامس کبالت توی داشبرد ماشینشان، توی کشوی میز مطب شان،یا طبقه سوم کتابخانه شان پیدا می شود.
بترســــ از مردهایی که فرق Always و Alldays را می د...انند.
بترســــ از مرد هایی که برای هر مناسبتی یک حولهی نو از توی کمدشان بیرون میآورند.
بترســــ از مردهایی که میدانند کِی بگویند: « جان... جانم...»
بترســــ از مردهایی که با خودشان فکر میکنند:« این حلقهی سیاه چیه دور چشماش...» و میگویند:« تو چشمات سایه سرخوده ها بانو!»
بترســــ از مردهایی که میدانند گاهی باید برایت «علی کوچولو»ی فروغ را بخوانند و گاهی «یه شب مهتاب» شاملو را.
بترســــ از مردهایی که حواسشان جمع است،خیلی جمع است، آنقدر که وقتی در یک روز خاص، با یک پلاستیک پسته میآیند دیدن ات، سرخ میشوی. از شرم و از لذت.
بترســــ از مردهایی که کنارشان فکر میکنی زیباترینی، بهترینی. که وقتی هستند، فکر میکنی زندگی شاید چیز دلنشینی باشد.
اما نیست…….!
نظرات شما عزیزان: